صدایمان به جایی نمی رسد...کسی به کسی نیست.
می نویسم که خودمان (اگر زنده بودیم) و بچه هایمان (اگر صاحب فرزند شدیم) بخوانیم و بخوانند. بدانیم و بدانند که این پدر و مادرها در چگونه روزگاری می زیستند.
به آن سوی دیوار:
سلام محمدرضا!
نمی دانم یادت می آید یا نه؟ رتبه ۱ کنکور آورده بودی و جامعه شناسی را به جای حقوق انتخاب کرده بودی. ما هفتاد و نهی ها سال دوم بودیم و تو تازه واردی به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. تو نبودی و دوستان هم ورودیت نبودند زمانی که ما ورودی های ۱۳۷۹ که حالا اسم وبلاگ من است، گروهی متشکل و همدل و همراه شدیم برای به دست آوردن همه آن چیزهایی که نداشتیم.
ما هفتاد و نهی ها مغضوب جریان تمامیت خواه بودیم. اول در دانشکده. بعد در دانشگاه. بعد تر در تمام ایران. هفتاد و نهی های علوم اجتماعی به قول محسن فاتحی، دیگر بودند.
دیگر بودن ما به خاطر ویژگی های خارق العاده مان نبود. نه به این خاطر که اهل درس و بحث بودیم. حتی به خاطر روحیه انتقادی مان هم نبود. تنمان برای حبس و شلاق و تعلیق و اخراج درد می کرد ولی تفاوتمان با دیگران، به خاطر اینها هم نبود.
ما دیگر بودیم چون در یک لحظه تاریخی به نام ۱۳۷۹ در یک جای تاریخی به نام کوی دانشگاه تهران و در یک موقعیت حساس تاریخی که باید زمان بیشتری بگذرد تا مورخین نام مناسبی برایش انتخاب کنند، به درکی مشترک از زمانه رسیده بودیم. میانگین سنی مان به زحمت به بیست و یکی دوسال می رسید اما کوه درد بودیم.
بغضی در گلویمان بود که چنگ می انداخت به صورت اندیشه هایمان. و شما آمدید. تو بودی و حلقه ای که بعدها گرداگردت شکل گرفت. ما از نظر شما حلقه تندروی هومان بودیم و شما از نظر ما حلقه ی اصلاح طلبان محافظه کار!
محمدرضا!
شما از ما هم کم سن و سال تر بودید. یادم می آید هر سال انتخابات انجمن که نزدیک می شد، مرزبندی های بین ما و شما غلیظ و غلیظ تر می شد. شما اما در جذب آراء بچه ها از ما موفق تر بودید. شما شبیه خاتمی حرف می زدید و ما شبیه هیچ کس. شما خاتمی را داشتید که تقریبا حرف دلتان را می زد و ما هیچ کس را نداشتیم. و خب برای آن دسته از بچه های دانشکده که سلانه سلانه و غر و لندکنان می آمدند پای صندوقِ رای انتخابات انجمن اسلامی، خاتمی از هیچ کس پذیرفتنی تر بود.
راستی ما که تو را رضا صدا می کردیم چرا حالا من هی محمدرضا محمدرضا می کنم؟
رضاجان!
مشی تو و دوستانت تعادل بود. ما ولی به شعار جامعه مدنی و حکایت گفت و گوی تمدن ها راضی نمی شدیم. ما بیشتر می خواستیم و البته کمتر گیرمان می آمد. بی انصاف نیستم رضاجان! شما هم چیز زیادی گیرتان نمی آمد. صبح تا شب جان می کندید و آخرش حاصل آن همه شب بیداری و بیانیه و تجمع و سمینارتان می شد اینکه ما هومانی ها با دیدنتان سری به تاسف تکان بدهیم که یعنی ای محافظه کارهای عافیت اندیش!
آری رضای عزیز!
خیلی با هم فرق می کردیم. با هم اختلاف داشتیم ولی نگران هم می شدیم. دل به دل هم نداده بودیم اما دل می سوزاندیم برای هم. راهمان یکی نبود ولی همراه هم می شدیم اغلب. وقتی هم همراه هم نبودیم مراقب هم بودیم ما و شما. و مگر معنای دوست بودن غیر از این دلسوزی ها و مراقبت ها و همراهی هاست؟ رفاقت آنقدرها هم که می گویند چیز پیچیده ای نیست.
شش هفت سالی گذشته از آن روزها و حالا چه کسی می تواند انکار کند رفاقتمان را؟
سلام رضای عزیز! سلام همه ی رضاهایی که این روزها دربندید به جرم رضا ندادن به بیداد! من بر خلاف خیلی از دوستانم نگرانتان نیستم. به نظر من چیزی را از دست نداده اید. زندان وقتی معنا دارد که قبلش ازاد بوده باشی. مگر قبلش آزاد بوده ای رضا؟ من نگران شما نیستم. اگر دل نگرانم و بغضی خیمه زده در گلوی خسته ام به خاطر خانواده هایتان است. به خاطر چشم هایی که منتظرند تا آزادیتان را ببینند. آزادی خفیفی که قبل از دستگیری داشتید. طاقت بیار رضا. طاقت بیار و در برابر دوربین هایشان چیزی نگو که بعد ها بختک شود و به جانت بیافتد.
و دست آخر اینکه تو رفیق من و همه ی ماهایی رضا، حتی اگر یکی از همین شب ها در بیست و سی ببینیم که مجبورت کرده اند به گفتن حرف هایی که قاضی مرتضوی برایتان نوشته است.
کار زیادی از دستم بر نمی آید رضا! اما قسم می خورم که هر کاری از دستم بر بیاید بکنم تا چشمان نگران یک یار دبستانی را نگران تر نبینیم. فاطمه را می گویم رضا!
به این سوی دیوار
سلام فاطمه!
رفیق رفیق ما رفیق ماست...سلام رفیق!
چه می تواند بگوید یک رفیق به رفیقی که عزیزترینش را در بند ظلم می بیند؟ این روزها از کدام کلمات بوی تزویر و ریا نمی آید؟
تو خودت شاعری فاطمه!
کلمه ای مانده این روزها که بی آبرو نشده باشد؟ واژه ای را سراغ داری که از سونامی دروغ و نیرنگ جان سالم به در برده باشد؟
حقیقتی مانده که قلب نشده باشد؟ دروغی مانده که قالب نکرده باشند؟
پناه می برم به همان سالهای راستین دانشکده. دخیل سبز می بندم بر شاخه ی بیدهای مجنون در همان حیاط پر خاطره .
قسم می خورم به همه ی صداقتی که در هومان داشتیم. نه رضا و نه تو را و نه هیچ رضا و فاطمه ی دیگری را تنها نخواهیم گذاشت.
این را به جرات و با اطمینان تمام از طرف تمام هفتاد و نهی های دانشکده علوم احتماعی می گویم. و ایمان دارم که در این احساس با تمام ورودی های سالهای قبل و بعد از خودم شریکم.
ایمان دارم به شرافت همه ی یاران دبستانی در سرتاسر ایران. حتی ایمان دارم به قلب های شریفی که اینجا و آنجا در استرالیا و بریتانیا،در هندوستان و مالزی،در شرق دور و خاور نزدیک و میانه... در گوشه گوشه ی این دنیای پرآشوب، برای آزادی رضاها تپیدن گرفته اند.
آدمی به امید زنده است رفیق!
از میان دود و آتش و خونی که این روزها همه جا را فرا گرفته، سیاوش هایی دوباره متولد می شوند و شرافتشان را به رخ تاریخ خواهند کشید. اگر رضا یکی از آنهاست پس زندان گوارای وجودش!
چشمهایم را که می بندم، روزی را می بینم که رضا خاطرات این حبس را با همان لبخند شیرین و قیافه ی معصوم تعریف می کند و تو با غرور و افتخار گوش فرا می دهی و به قافیه هایی نو برای شعرها بعدیت فکر می کنی که بی تردید درباره ی آزادی و شرافت و امید خواهد بود.
آدمی به امید زنده است رفیق...
