چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387
از این پست به بعد می خوام حکایاتی از زندگی زوزمره م رو بنویسم . چند سال پیش این تجربه رو توی هفته نامه هومان داشتیم و بد نبود، ستونی به اسم ((ماجراهای من و دایی غلام)) . حالا می خوام همون تجربه رو ادامه بدم.
غم نان اگه مهلت بده و نایی واسه م بذاره .حکایاتی که راست و دروغش مهم نیست . واقعی یا خیالی بودنشونم مهم نیست. مهم حرفاییه که روی دلامون می مونه و عقده می شه اگه بیرون نریزیمشون!
عقده ای که البته شدیم.مدت هاست که شدیم. ولی میزنیم این حرفا رو که عقده همین چند میلی فضای نفس کشیدنمونم نبنده.راه هوا رو می گم،شیار تنگ تنفس برای آزادی،برای زندگی،برای...
.
.
.
اما ماجرای این قسمت:
جوان فلج ،زن بدحجاب و آرمان های ما...
دایی غلام را که می شناسید.مسئول مستقیم مشت زدن به دهن ِامریکا و اروپا و افریقا وآسیا و باقی دنیا و مافیها!
انسان فداکار پنجاه و پنج ساله ای که به خاطر بزرگ کردن ما هیچ وقت ازدواج نکرد و الان هم با ما زندگی می کند ... یعنی ما با اون زندگی می کنیم! ما کی هستیم؟ ما بچه های خواهرِدایی غلام و یتیم های قد ونیم قد به جای مانده از ازدواج ننه مان با مرحوم کل عباس یخ فروش هستیم.
مرا هم که می شناسید!نمی شناسید؟منوچهر یخ فروش، خواهر زاده ی ارشد دایی غلام،دانشجوی دانشگاه تهران - همان که عکس سردرش روی 50تومنی هاست – یک دانشجوی جوجه فوکولی قلم به دست مزدور غربزده ی به قول دایی غلام : کمونیست!
.
.
.
بگذریم . جانم برایتان بگوید که:
با قار قارکم ـ یعنی همان موتور گازی مدل 67 آمیکوـ دارم از دانشگاه بر می گردم. با اینکه کلاس نیم ساعتی می شود که تمام شده هنوز حرف استادمان توی گوشم طنین خاصی دارد:(( شما دانشجوهای ترم اول باید شاخکاتون کار کنه ... هر جا می رین سعی کنین دردای مردمو ببینین و بهش فکر کنین و توی ذهنتون تحلیل کنین... ))
از اتوبان جلال آل احمد باید بیفتم توی امیرآباد جنوبی ـ آخر دانشکده مان پل گیشاست نه انقلابـ - یک دست انداز رشته افکارم را پاره می کند ... به آدم های جلوی بیمارستان شریعتی نگاه می کنم ... هر روز نگاهشان می کنم ... ولی امروز فرق می کند قرار است تحلیلشان کنم ... قرار است شاخکهایم کار کنند. ناسلامتی قرار است جامعه شناس بشوم . خنده ام می گیرد. آخر هنوز 20 سالم است و تازه ترم اولم ... قارقارکم را پارک می کنم و به مردم خیره می شوم. بعضی ها مریضند ،بعضی ها همراه مریضند،بعضی ها هم آمده اند به مریض یک سر بزنند و بروند. خب همه چیز طبیعیست !چیزی برای جامعه شناسی پیدا نمیشود که نمی شود! بیشتر فکر می کنم... یک هو یک ویلچر با یک نوشته از جلویم رد می شود... دنبالش می روم تا نوشته را بخوانم : ((من جوانی فلج و از کار افتاده هستم... برای خودم چیزی نمی خواهم جز مرگ ... اما مادرم نیاز به جراحی باز قلب دارد... ما کسی را نداریم ...پدرم هم به همین درد مرد چون پول عملش را نداشتیم... ما بیمه هم نیستیم تا پول ندهیم عملش نمی کنند...به مادرم کمک کنید ... مادرم را نجات دهید... بیمارستان شریعتی ،بخش--- تخت شماره ی--- طاهره ---))
تمام موهای تنم سیخ می شود. به ننه ام فکر می کنم. به بابام که با کامیون رفت ته دره و دیگر بالا نیامد... به... اصلا گور پدر جامعه شناسی! یک دقیقه هم نمی توانم اینجا بمانم. گاز موتور را می گیرم رو به بولوار کشاورز ... بعدش هم سمت میدان ولی عصر ... کنار خیابان دارند موتوری ها را می گیرند ... خوشحالم که هوندا ندارم چون مامورها معمولا با موتور گازی کاری ندارند ولی محض احتیاط کلاه ایمنی را از روی دسته فرمان بر می دارم و سرم می کنم... موتور گازی و کلاه ایمنی خیلی ستم است ،آخر خنده... یه ذره از فضای آن پسر فلج بیرون می آیم... دور میدان که می رسم بازهم دارند می گیرند ... این بار آدم می گیرند نه موتوری ها را ، یا بهتر بگویم دختر می گیرند نه موتوری ها را ... خوشحالم که دختر نیستم چون مامورها معمولا با پسرها کاری ندارند ولی محض احتیاط آستین پیرهنم را که قبلا دادم بالا،و پایین می آرم . یاد جامعه شناسی و شاخک و تحلیل می افتم ... موتور را می برم توی پیاده رو جلوی سینما قدس... می نشینم به تماشای گشت ارشاد.همه جا آرام است ... حوصله ام دارد سر می رود ... چرا هیچ کس را نمی گیرند؟!انگار تخم بدحجاب ها را ملخ خورده... این هم از شانس ماست ! حالا که آمده ایم تحلیل، همه تو ولی عصر چادری شدن! نه مانتوی تنگی نه شلوار کوتاهی نه موی افشانی ... مرده شورِ ... لا اله الا الله...
با شنیدن صدای جیغ و داد چند نفر از آن طرف میدان – خوشحال – از جا می پرم!سوژه خوبی باید باشد...
یک پیرمرد از پنجره ی یک ماشین" وَن" سبز رنگ آویزان شده . دو تا مامور کتکش می زنند که پنجره را ول کند ...پیرمرد حداقل 70 سال دارد ولی هر چی می زنند ول نمی کند ،دائم داد می زند:" نمی ذارم برین ... نا مسلمونا ... بی نامو... بی شر.. بی همه ... نامردا..."
دختری آن طرف تر اشک می ریزد و توجهی به روسری از سر افتاده اش ندارد. این طرف اما مامورها خود پیرمرد را هم دستگیر می کنند و می برند.
مردم جمع شده اند و همهمه می کنند ... یکی می گوید" زنشو بردن "... دیگری:" دخترش بود" ... یکی می گوید" خواهرش بود..." فقط یک دختر هست که هیچ نمی گوید. یک بچه ی کوچک را بغل کرده و آرام گریه می کند ... چشمهاش قرمز قرمز شده...
- :باباتون بود با سر تایید می کند
- : خواهرتو گرفتن؟ ...
- : هم خواهرم هم مادرم،جفتشونو سوار کردن.
- : تو چی؟
-: من و بابام تو مغازه بودیم.
-: بچه توئه؟- آخر بچه داری به قیافه اش نمی آید-
-: مال خواهرمه .همونی که بردنش
- :حالا گریه نکن. یه تعهد می گیرن ولش می کنن.
-: نگران مامان و آبجیم نیستم
-: چرا پس گریه می کنی؟
-: بابام...بابام... سکته می کنه
-: چرا ؟
-: بازنشسته ی آموزش و پرورشه.
-: خب؟
-: معلم قرآن بوده،(بغض می کند)الانم تو محل هیات قرائت قران داره.
- :خب؟
- :فکر می کنه آبرومون تو محله می ره.
- :کسی نمی فهمه که؟ یه تعهد بعدشم خلاص.
به مغازه ای اشاره می کند که پشت سرمان است.
-: مغازه مال همسایه مونه. رفیق باباس ولی دوس داره رئییس جلسه قران بشه... حتما تا حالا به همه همسایه ها زنگ زده ... به همه می گه که بابا رو خراب کنه...
حالا می فهمم چرا پیرمرد آن طور از پنجره آویزان شده بود ... به سمت مغازه نگاه می کنم ... یک حاج آقای مسن دارد با تلفن حرف می زند ... شاید حق با دخترک باشد ... شاید دارد توی محله...شاید الان ... شاید... اصلا گور پدر جامعه شناسی ! اینجا هم جای ماندن نیست...
.
.
.
.
آن روز به خانه که رسیدم غروب بود ... از همان غروب های دلگیر ... از همان غروب هایی که امثال صادق هدایت را به فکر گاز و مونواکسید کربن و بستن درهای اطاق می اندازند!
دایی طبق معمول با شبکه خبر ور می رود.
- سلام
- سلام چرا پکری بچه؟
- مفصله دایی... خیلیم مفصله ...
- تعریف کن
و من دوباره مثل همیشه خر می شوم و تعریف می کنم . خر می شم و نظر خودم را هم می گویم... خر می شوم و پیش دایی تحلیلم را می گویم...
- کاش اون جوون فلج...
- نه بچه جون .توی همه ی اینا یه حکمتی هست ... حکمن یه گناهی کردن که اون شده عاقبتشون ...
- کاش لا اقل اون مامورا اون پیرمرده رو ...
- اینا حافظ ناموسن ... وقتی زن بگیری می فهمی اینا چه خدمتی به خونواواده ها می کنن ...
-شما که زن نداری دایی ! شما از کجا می دونین...
-ازکجا می دونی که من زن ... ندارم که ندارم ... از تو که بیشتر حالیمه جوجه دانشجو!
احساساتی می شوم و با یک حس صمیمیت احمقانه به شوخی می گویم:"نکنه دایی صیغه ای چیزی...؟"
.
.
.
صدای ترکه های آلبالوی دایی و ... اتاق دور سرم می چرخد... خوشحالم که مثل دایی نیستم...خوشحالم که دختر نیستم ... خوشحالم که فلج نیستم ... که موتور هوندا ندارم ... که زن صیغه ای ندارم ... که بدون روسری هم ... اما آدم کتک می خورد ... چه پیرمرد باشد و از حافظان ناموس چه مثل من یتیم باشد و از دایی غلام... اتاق ور سرم می چرخد
به دایی می گویم : پیرمردی که کتک خورد
می گوید : آرمان های ما از اول...
می گویم : جوانان بیکار
می گوید: آرمان های ما از اول
می گویم : مسکن...اشتغال... ازدواج؟
می گوید: آرمان های ما از اول
می گویم : زن های صیغه ای...
می گوید: آرمان های ما از اول.. و باز هم زوزه ی ترکه ی آلبالو...
حرصش را در می آورم: صیغه صیغه صیغه صیغه صیغه صیغه ....
شاخک های جامعه شناسانه جز کتک ثمره ای برای آدم ها ندارند. اصلن گور پدر جامعه شناسی...
ادامه دارد
غم نان اگه مهلت بده و نایی واسه م بذاره .حکایاتی که راست و دروغش مهم نیست . واقعی یا خیالی بودنشونم مهم نیست. مهم حرفاییه که روی دلامون می مونه و عقده می شه اگه بیرون نریزیمشون!
عقده ای که البته شدیم.مدت هاست که شدیم. ولی میزنیم این حرفا رو که عقده همین چند میلی فضای نفس کشیدنمونم نبنده.راه هوا رو می گم،شیار تنگ تنفس برای آزادی،برای زندگی،برای...
.
.
.
اما ماجرای این قسمت:
جوان فلج ،زن بدحجاب و آرمان های ما...
دایی غلام را که می شناسید.مسئول مستقیم مشت زدن به دهن ِامریکا و اروپا و افریقا وآسیا و باقی دنیا و مافیها!
انسان فداکار پنجاه و پنج ساله ای که به خاطر بزرگ کردن ما هیچ وقت ازدواج نکرد و الان هم با ما زندگی می کند ... یعنی ما با اون زندگی می کنیم! ما کی هستیم؟ ما بچه های خواهرِدایی غلام و یتیم های قد ونیم قد به جای مانده از ازدواج ننه مان با مرحوم کل عباس یخ فروش هستیم.
مرا هم که می شناسید!نمی شناسید؟منوچهر یخ فروش، خواهر زاده ی ارشد دایی غلام،دانشجوی دانشگاه تهران - همان که عکس سردرش روی 50تومنی هاست – یک دانشجوی جوجه فوکولی قلم به دست مزدور غربزده ی به قول دایی غلام : کمونیست!
.
.
.
بگذریم . جانم برایتان بگوید که:
با قار قارکم ـ یعنی همان موتور گازی مدل 67 آمیکوـ دارم از دانشگاه بر می گردم. با اینکه کلاس نیم ساعتی می شود که تمام شده هنوز حرف استادمان توی گوشم طنین خاصی دارد:(( شما دانشجوهای ترم اول باید شاخکاتون کار کنه ... هر جا می رین سعی کنین دردای مردمو ببینین و بهش فکر کنین و توی ذهنتون تحلیل کنین... ))
از اتوبان جلال آل احمد باید بیفتم توی امیرآباد جنوبی ـ آخر دانشکده مان پل گیشاست نه انقلابـ - یک دست انداز رشته افکارم را پاره می کند ... به آدم های جلوی بیمارستان شریعتی نگاه می کنم ... هر روز نگاهشان می کنم ... ولی امروز فرق می کند قرار است تحلیلشان کنم ... قرار است شاخکهایم کار کنند. ناسلامتی قرار است جامعه شناس بشوم . خنده ام می گیرد. آخر هنوز 20 سالم است و تازه ترم اولم ... قارقارکم را پارک می کنم و به مردم خیره می شوم. بعضی ها مریضند ،بعضی ها همراه مریضند،بعضی ها هم آمده اند به مریض یک سر بزنند و بروند. خب همه چیز طبیعیست !چیزی برای جامعه شناسی پیدا نمیشود که نمی شود! بیشتر فکر می کنم... یک هو یک ویلچر با یک نوشته از جلویم رد می شود... دنبالش می روم تا نوشته را بخوانم : ((من جوانی فلج و از کار افتاده هستم... برای خودم چیزی نمی خواهم جز مرگ ... اما مادرم نیاز به جراحی باز قلب دارد... ما کسی را نداریم ...پدرم هم به همین درد مرد چون پول عملش را نداشتیم... ما بیمه هم نیستیم تا پول ندهیم عملش نمی کنند...به مادرم کمک کنید ... مادرم را نجات دهید... بیمارستان شریعتی ،بخش--- تخت شماره ی--- طاهره ---))
تمام موهای تنم سیخ می شود. به ننه ام فکر می کنم. به بابام که با کامیون رفت ته دره و دیگر بالا نیامد... به... اصلا گور پدر جامعه شناسی! یک دقیقه هم نمی توانم اینجا بمانم. گاز موتور را می گیرم رو به بولوار کشاورز ... بعدش هم سمت میدان ولی عصر ... کنار خیابان دارند موتوری ها را می گیرند ... خوشحالم که هوندا ندارم چون مامورها معمولا با موتور گازی کاری ندارند ولی محض احتیاط کلاه ایمنی را از روی دسته فرمان بر می دارم و سرم می کنم... موتور گازی و کلاه ایمنی خیلی ستم است ،آخر خنده... یه ذره از فضای آن پسر فلج بیرون می آیم... دور میدان که می رسم بازهم دارند می گیرند ... این بار آدم می گیرند نه موتوری ها را ، یا بهتر بگویم دختر می گیرند نه موتوری ها را ... خوشحالم که دختر نیستم چون مامورها معمولا با پسرها کاری ندارند ولی محض احتیاط آستین پیرهنم را که قبلا دادم بالا،و پایین می آرم . یاد جامعه شناسی و شاخک و تحلیل می افتم ... موتور را می برم توی پیاده رو جلوی سینما قدس... می نشینم به تماشای گشت ارشاد.همه جا آرام است ... حوصله ام دارد سر می رود ... چرا هیچ کس را نمی گیرند؟!انگار تخم بدحجاب ها را ملخ خورده... این هم از شانس ماست ! حالا که آمده ایم تحلیل، همه تو ولی عصر چادری شدن! نه مانتوی تنگی نه شلوار کوتاهی نه موی افشانی ... مرده شورِ ... لا اله الا الله...
با شنیدن صدای جیغ و داد چند نفر از آن طرف میدان – خوشحال – از جا می پرم!سوژه خوبی باید باشد...
یک پیرمرد از پنجره ی یک ماشین" وَن" سبز رنگ آویزان شده . دو تا مامور کتکش می زنند که پنجره را ول کند ...پیرمرد حداقل 70 سال دارد ولی هر چی می زنند ول نمی کند ،دائم داد می زند:" نمی ذارم برین ... نا مسلمونا ... بی نامو... بی شر.. بی همه ... نامردا..."
دختری آن طرف تر اشک می ریزد و توجهی به روسری از سر افتاده اش ندارد. این طرف اما مامورها خود پیرمرد را هم دستگیر می کنند و می برند.
مردم جمع شده اند و همهمه می کنند ... یکی می گوید" زنشو بردن "... دیگری:" دخترش بود" ... یکی می گوید" خواهرش بود..." فقط یک دختر هست که هیچ نمی گوید. یک بچه ی کوچک را بغل کرده و آرام گریه می کند ... چشمهاش قرمز قرمز شده...
- :باباتون بود با سر تایید می کند
- : خواهرتو گرفتن؟ ...
- : هم خواهرم هم مادرم،جفتشونو سوار کردن.
- : تو چی؟
-: من و بابام تو مغازه بودیم.
-: بچه توئه؟- آخر بچه داری به قیافه اش نمی آید-
-: مال خواهرمه .همونی که بردنش
- :حالا گریه نکن. یه تعهد می گیرن ولش می کنن.
-: نگران مامان و آبجیم نیستم
-: چرا پس گریه می کنی؟
-: بابام...بابام... سکته می کنه
-: چرا ؟
-: بازنشسته ی آموزش و پرورشه.
-: خب؟
-: معلم قرآن بوده،(بغض می کند)الانم تو محل هیات قرائت قران داره.
- :خب؟
- :فکر می کنه آبرومون تو محله می ره.
- :کسی نمی فهمه که؟ یه تعهد بعدشم خلاص.
به مغازه ای اشاره می کند که پشت سرمان است.
-: مغازه مال همسایه مونه. رفیق باباس ولی دوس داره رئییس جلسه قران بشه... حتما تا حالا به همه همسایه ها زنگ زده ... به همه می گه که بابا رو خراب کنه...
حالا می فهمم چرا پیرمرد آن طور از پنجره آویزان شده بود ... به سمت مغازه نگاه می کنم ... یک حاج آقای مسن دارد با تلفن حرف می زند ... شاید حق با دخترک باشد ... شاید دارد توی محله...شاید الان ... شاید... اصلا گور پدر جامعه شناسی ! اینجا هم جای ماندن نیست...
.
.
.
.
آن روز به خانه که رسیدم غروب بود ... از همان غروب های دلگیر ... از همان غروب هایی که امثال صادق هدایت را به فکر گاز و مونواکسید کربن و بستن درهای اطاق می اندازند!
دایی طبق معمول با شبکه خبر ور می رود.
- سلام
- سلام چرا پکری بچه؟
- مفصله دایی... خیلیم مفصله ...
- تعریف کن
و من دوباره مثل همیشه خر می شوم و تعریف می کنم . خر می شم و نظر خودم را هم می گویم... خر می شوم و پیش دایی تحلیلم را می گویم...
- کاش اون جوون فلج...
- نه بچه جون .توی همه ی اینا یه حکمتی هست ... حکمن یه گناهی کردن که اون شده عاقبتشون ...
- کاش لا اقل اون مامورا اون پیرمرده رو ...
- اینا حافظ ناموسن ... وقتی زن بگیری می فهمی اینا چه خدمتی به خونواواده ها می کنن ...
-شما که زن نداری دایی ! شما از کجا می دونین...
-ازکجا می دونی که من زن ... ندارم که ندارم ... از تو که بیشتر حالیمه جوجه دانشجو!
احساساتی می شوم و با یک حس صمیمیت احمقانه به شوخی می گویم:"نکنه دایی صیغه ای چیزی...؟"
.
.
.
صدای ترکه های آلبالوی دایی و ... اتاق دور سرم می چرخد... خوشحالم که مثل دایی نیستم...خوشحالم که دختر نیستم ... خوشحالم که فلج نیستم ... که موتور هوندا ندارم ... که زن صیغه ای ندارم ... که بدون روسری هم ... اما آدم کتک می خورد ... چه پیرمرد باشد و از حافظان ناموس چه مثل من یتیم باشد و از دایی غلام... اتاق ور سرم می چرخد
به دایی می گویم : پیرمردی که کتک خورد
می گوید : آرمان های ما از اول...
می گویم : جوانان بیکار
می گوید: آرمان های ما از اول
می گویم : مسکن...اشتغال... ازدواج؟
می گوید: آرمان های ما از اول
می گویم : زن های صیغه ای...
می گوید: آرمان های ما از اول.. و باز هم زوزه ی ترکه ی آلبالو...
حرصش را در می آورم: صیغه صیغه صیغه صیغه صیغه صیغه ....
شاخک های جامعه شناسانه جز کتک ثمره ای برای آدم ها ندارند. اصلن گور پدر جامعه شناسی...
ادامه دارد



