دوشنبه 6 اسفند ماه سال 1386

آنقدر خسته ام که به دنیا نیامده...
احساس می کنم که مسیحا نیامده!
روی سن تراژدی پوچ زندگی
آنقدر خسته ام که به دنیا نیامده...
احساس میکنم که به پایان رسیده ام
اما کسی برای تماشا نیامده!
سالن پر است از هوس و بوی اودکلن
آن شیخ با چراغ ـ دریغا ! ـ نیامده...
در اولین ردیف بزرگان نشسته اند
ناخوش؟ از اینکه جمعه شد آقا نیامده!!!
در آخرین ردیف یتیمی نشسته است
با این سؤال تلخ که (بابا نیامده؟)
مادر سکوت میکند و اشک...اشک...اشک
حتی خدا به حل معما نیامده!!!
از اولین ردیف سه تا مرد روسبی
یک دسته اسکناس... ـ کسی تا نیامده...
شاعر جنازه ایست اگر چه هنوز هم
جانش درون شعر تو، بالا نیامده!!!
احسان جوانمرد



