تو یه کافی نتم توی رامسر... هوا
محشره... و زمستون بد جور شکسته و
رفته رد کارش... اومدم اینجا که خیر
سرم فیلمنامه ی جدیدمو بنویسم . اما
اونایی که منو می شناسن می دونن
که
یه حس طنز تلخ بیخود تو وجود من
هست که تا اعماق تَهَم ریشه دُوونده
و
بی خیالم نمیشه... عادتمه وقتیم که
مثلا مشکلی ندارم یه چند هزارتایی
بتراشم که سرم بی کلاه مسخره
بازی نمونه . به هر حال اینجا منم تنها
بین یه عالمه آدم رشتی ـ اینجا رامسره
ها!ولی از نظر من بالای البرز
همش رشته ـ که دیروز صد و خورده ای
هزار تا رای دادن و

امروز همه ی اون صد وخورده ای هزار
نفر جمع شدن تو شنبه بازار و تحلیل
می کنن که الان ال می شه و بل
می شه و تهران شلوغ شده و
فلان جا آتیش
گرفته و...
گاهی فکر می کنم چخوف بیشتر
داستاناشو تو همین شهر و بین همین
آدما نوشته. یه قصاب با دستای
لطیف ...یه نونوا با چشای لوچ...یه میوه
فروش با خط ریش بکهامی... یه
سنگتراش افیونی ... یه ذغالفروش
عینکی ... یه مامور لعنتی راهنمایی که
سر چاررا وایساده یه گدای دیوونه رو
محض خنده رفقاش انگولک می کنه ...
یه گدای لعنتی که سر چاررا وایساده
محض خنده ی رفقای مامور راهنمایی
انگولک می شه... یه من لعنتی که تا
همین نیم ساعت پیش سر همون
چارراه وایساده بودم و.... همه ی اینا
محض خنده؟
گندمون بزنن با این مرام و مسلکمون...
بعد از خندیدن به اون گدا پیچیده بودم
توی قهوه خونه ی سر پل! بوی کادود
قلیون خوانسار و برازجون در دم شهیدم
کرد. زل می زنم به چشای قهوه چی...

تصمیم می گیرم مثل جامعه شناسای
نظریه نمایش ،یه ذره قواعدو بشکنم
شاید چیزی گیرم بیاد از این قهوه چیِ
لاغرِ مسلول... زل می زنم به چشاشو
می گم:
((درختای روستامون که شکوفه بدن،
دخترای بی گناهمون که سنگسار
نشن... مرام روزگار که برگرده، رفقا که
به هم نارو نزنن، هنر مندا که به بها
بفروشن،
فیلمسازا که به بهانه نفروشن
، ده نمکی که بر گرده به فکه، فک
بعضیا که بشکنه ، تو چی کار می کنی
اون روز عمو؟))
ومنتظر می شم تا حیرت کنه از حرفامو
کم بیاره و نتونه کنترل کنه اوضاعو...آخه
تو کتاب خونده بودم حرف نا مربوط توی
جای نامربوط همین اثراتو داره...
ولی نه... کم نمیاره این لاغر مسلول...
سرفه ی خفه ای می کنه ...بعدش یه
نگاه فقیه اندر سفیه به مَنو...می دونین
چی گفت؟
(( شکمت سیره... جوونی... مغروری...
نمی فهمی ولی من خوب می
فهممت... نشستی اینجا واسه من
شعر و قافیه به هم می بافی؟
پاشو
بچه سوسول! زوده هنوز که مثل تویی
کریم سگ مَصَبو فیلم کنه ...
جای شما
سوسولا تو کاپی نته !
نه قهوه خونه ی
کریم...))
دمم رو گذاشتم رو کولم اومدم به قول
اوس کریم به کاپی نت زیر پل... دارم
فکر می کنم چه غولیه اونی که
کریم سگ مصبم می کشونه پای
صندوق رای...
اما من هنوز اینجا تنهام...بین یه عالمه
آدم رشتی ـ اینجا رامسره ها ولی از
نظر من بالای البرز همش رشته ـ که
دیروز صد و خورده ای هزار رای دادن و
امروز همه ی اون صد وخورده ای هزار
نفر جمع شدن تو شنبه بازار و تحلیل
می کنن که الان ال می شه و بل می
شه و تهران شلوغ شده و فلان جا آتیش
گرفته و...






